• شناسه : 612
  • 12 اکتبر 2020 - 2:54
  • 107 بازدید
  • ارسال توسط :
  • نویسنده : طیبه نیکبخت
افسانه لُری دۊوَر دال (دختر عقاب)
افسانه لُری دۊوَر دال (دختر عقاب)

افسانه لُری دۊوَر دال (دختر عقاب)

قصه ی ماه پیشانی یکی از قصه های جادویی ،زیبا و پر هیجان ادبیات شفاهی ایران است و روایت های متعددی دارد که در اینجا روایتی از این قصه با نام "دور دال" برگرفته از ” متیلِ لرىِ دُوَرِ دال در منطقه کهگیلویه ” از قصه های عامیانه استان کهگیلویه و بویراحمد با گویش لری است.قصه ی دختری که در شب چهاردهم که قرص ماه کامل است ، از وسط استخوانی ، بعد از دو نیم شدن بیرون آمد و توسط دال (در اینجا منظور عقاب ) بزرگ شد و بعد با توجه به اتفاقاتی که برایش می افتد لقب ماه پیشانی به او داده می شود.

روزی بود روزگاری بود، در روستایی چوپانی بود که چند سال از ازدواجش گذشته بود اما خدا اولادی به او نداده بود. کم­ کم این اواخر زن های روستا پیش زن چوپان   می­ نشستند و می­ گفتند: ای رو­سیاه ، همین­طور دست روی دست گذاشتی و نشستی، همین فردا می ­بینی که شوهرت با یک زن از آن طرفت می ­آید. آن­وقت باید تا آخرعمر کنیزی خودش و بچه اش را بکنی. زن دیگری هم می ­آمد و به او می ­گفت دست گذاشتی روی دست، شوهرت را در روستای کناری درب خانه­ ای که دو تا دختر بزرگ داشت، دیدیم.

زن که از این همه حرف خسته شده بود . درحالی که اشک از گوشه­ ی چشمش می­ ریخت، پیش مادرش آمد و گفت مادر چکار کنم .

مادرش گفت : عزیزم می ­گویند ملایی داخل آبادی هست که  برای هر درد بی درمانی دوا دارد . بهتراست، فردا که شوهرت بزها را به کوه می­ برد. با هم به دیدنش برویم . خلاصه زن با مادرش پیش ملا رفتند و ملا هم به آنها گفت : شما باید نه ماه مثل یک زن حامله رفتار کنید و بعد از نه ماه این استخوانی که به شما دادم را هرشب زیر نورماه بگذارید تا ماه به آن بتابد.درست شبی که  ماه کامل شود یعنی شب ماه چهاردهم بچه­ ی شما از این استخوان بیرون می ­آید.

زن رفت، نه ماه مثل زن حامله رفتار کرد و بعد از نه ماه یک روز که شوهرش هنوز گله را از کوه نیاورده بود ،مثلا بچه اش به دنیا آمد.

روزها مرد به زن می­ گفت ای زن این چه بچه ای هست که من اصلا صدای گریه ­اش را نمی ­شنوم ، زن گفت : تو نمی ­دانی بچه­ ی من پدرش را خیلی دوست دارد،می ­داند که تو صبح تا غروب با گله هستی و خسته­ می ­شوی ،پس شب همه ­اش می­ خوابد.چوپان گفت ای زن من دلم می­ خواهد بچه ­ام را بغل کنم .

زن به او گفت مگر نمی­ دانی که هنوز چهل روز از تولدش نگذشته ،باید چهل روز بگذرد بعد بغلش کنی ،خلاصه زن از کنار گهواره بلند نمی­شد، چون می­ ترسید که رازش آشکار شود.

یک روز مرد گفت:باید هر طور که شده این بچه را ببینم ، این زن مشکوک است، بره­ ها و بزغاله­ ها را رها کرد در صحرا و زنش را صدا کرد که ای زن الان بره­ ها شیر مادرشان را می­ خورند و فردا نه دوغی داریم و نه ماستی .خلاصه زن یک لحظه یادش رفت و سراسیمه از کنار گهواره بلند شد و دوید و مرد هم آمد کنار گهواره ، روی گهواره را باز کرد و دید که فقط یک سری پارچه هست . پارچه ­ها را باز کرد و باز کرد و باز کرد، در آخر دید که لای پارچه فقط یک استخوان پیچیده شده است . تا دستش قدرت داشت استخوان را به یک جای دور پرتاب کرد . آن طرف دالی در حال پرواز بود .دال استخوان را برداشت و با خودش به لانه برد. دقیق شب ماه چهاردهم استخوان به دونیمه شد و دختری زیبا از آن بیرون آمد. دختر خیلی خیلی زیبا بود وموهای بلند و طلایی رنگ داشت . خلاصه دختر درخانه دال که بالای صخره ای بود و پای آن چشمه­ ی آبی بود زندگی می­ کرد.

یک روز پسر پادشاه که از آن طرف می­ گذشت اسبش را لب چشمه برد تا آب بخورد. دید اسبش رم می­ کند .خودش به پایین نگاه کرد نوری چشمانش را می زد. اول فکر کرد شاید طلایی یا چیزی در آب باشد ،اما خوب که نگاه کرد دید نه ! عکس دختری هست که درآب پیداست ،سرش را بالا که گرفت دختری شبیه فرشته دید ،هرچه که التماس کرد ،دختر پایین نیامد، تا حالا دست هیچ آدمیزادی به جایی که دختر بود نرسیده بود.خلاصه شاهزاده به قصر بازگشت و همه را جمع کرد و گفت : هر طور که شده دختر را برایم بیاورید.

پیره زنی گفت من می ­توانم این کار راکنم فقط باید جعبه­ ای به من بدهید ومن به آنجا بروم ،هر وقت دیدید که دود بلند شد ، بدانید که دختر در دستان من هست و زود بیایید .

پیرزن می­ رفت لب چشمه طوری که دختر او را ببیند. یک روز مثلاً می­ خواست که سوزن را نخ کند و نمی ­توانست ،دختر از آن طرف آمد وگفت مادر بزرگ می­ خواهی که کمکت کنم ، مادربزرگ گفت عزیزم اگر بیایی ممنونت می ­شوم،خلاصه دختر پایین آمد و سوزن را نخ کرد و به پیرزن داد.پیرزن گفت دلم می ­خواهد که با کسی غذا بخورم ، می روی در این جعبه و دوتا تخم مرغی در بیاوری؟ چشم­هایم نمی بیند. وقتی دختر وارد جعبه شد ،پیرزن آتش روشن کرد و دود راه انداخت که بله بیایید که دختر در دست من هست.

دختر را بردند به قصر و هفت شبانه روز برایش عروسی گرفتند و زن شاهزاده شد.زن شاهزاده بود ولی دختر خوب و کاری هم بود .یک روز که داشت نخ می ریسید بادی آمد و دختر را با خودش برد ، باد دختر را داخل خانه ای انداخت که خانه­ ی دیو آلازنگی بود.وارد خانه که شد دید چه خانه ی شلخته ای هنوز کسی در خانه نبود.خانه را تمیز و مرتب کرد و غذایی هم پخت. دیو وارد خانه شد . وقتی دید خانه تمیز و مرتب شده و غذایی هم پخته شده بسیار خوشحال شد.

خلاصه تا مدتی دختر در خانه­ ی دیو کار می کرد و برایش غذا می پخت ،در این مدت شاهزاده که دنبال دختر می گشت و نتوانست پیدایش کند مجبور شد زن دیگری بگیرد.

دال هم که مادر دختر بود دنبال او می گشت تا بلاخره بعد از مدتی طولانی دخترش را پیدا کرد به او گفت سر بالهایم سوار شو تا برویم ولی دختر به او گفت که من خیلی سنگین شده ام و نمی توانم ،در ضمن می­ترسم اگر بروم دیو شاهزاده را پیدا کند و بلایی سر او بیاورد.

دال گفت پس باید کاری کنی که دیو فکر کند آدم اضافه و سرباری هستی تا خودش اجازه رفتن به تو دهد.

خلاصه یک روز دیو از دختر پرسید که خانه­ ی من بهتره یا خانه­ ی شاهزاده

دختر گفت : معلوم است خانه­ ی تو

دیو گفت : من زیباتر هستم یا شاهزاده ؟

دختر گفت: البته که تو زیباتری

دیو گفت : غذای خانه­ ی من خوشمزه تره یا غذای خانه­­ ی شاهزاده؟

دخترگفت : غذای خانه­ ی تو خیلی بهتره

دیو گفت : حالا که این طور شده با همین بادی که آمده­ ای باید بروی ،اما قبل از رفتن یک نشان ماه بر پیشانی دختر گذاشت .

دختر وقتی برگشت با آن ماهی که بر پیشانی داشت ازقبل هم زیباتر شده بود ، همه تعجب کردند،از آن بعد به او ماه پیشانی می­ گفتند.

از آن طرف یک روز زن دوم شاهزاده که خیلی حسودی می­ کرد آمد و به ماه پیشانی گفت، این که روی پیشاتی ات چیست ، ماه پیشانی هم همه چیز را برای او تعریف کرد. زن بد جنس که خیلی دلش می­ خواست خودش هم نشانی مانند آن بر پیشانی داشته باشد، رفت همان جایی که ماه پیشانی نخ می ­ریسید ،شروع به ریسیدن نخ کرد تا بادی وزید و آن را درخانه­ ی دیو انداخت ، وقتی وارد خانه­ ی دیو شد ،گفت اه اه اه این چیست .دیو که وارد شد گفت وای نگاه قیافش کن چقدر زشت است .

 دیو به او گفت :خانه را برایم تمییز می­ کنی

گفت : نه که نمی­ کنم

دیوگفت :پس غذایی نمی­ پزی که بخوریم

گفت : مگر نوکر تو هستم

دیو گفت:من بهترم یا شاهزاده

گفت : نگاه موهای زشتش معلومه که شاهزاده بهتر است.

زود باش ،زود باش یک نشان ماه بگذار روی پیشانی من ،می خواهم بروم .دیو گفت با همین بادی که آمدی باید بروی ،اما قبل از رفتن یک نشان روی پیشانی اش گذاشت که شبیه شاخ بود.

زن بدجنس وقتی به قصر برگشت همه مسخره ­اش کردند و اسمش را شاخ پیشانی گذاشتند.

حالا ماه پیشانی هم که در قصر زندگی می­ کرد پسر کوچک شیر خواره ­ای داشت . یک روز شاخ پیشانی به او گفت می ­­آیی به چشمه برویم و حمام کنیم . ماه پیشانی هم که زن مهربانی بود قبول کرد. سر چشمه که رسیدند شاخ پیشانی به ماه پیشانی گفت بیا موهایمان را به درخت ببندیم امتحان کنیم کدام می توانیم گره را باز کنیم . اول تو موهای من را ببند ولی آن را محکم نبندی ؟ماه پیشانی موهای او را سست بست . شاخ پیشانی که موهایش سست بسته بود گره را باز کرد و به ماه پیشانی گفت الان نوبت توست . قبلا گفته بودیم که ماه پیشانی موهای بلند و زیبایی داشت. شاخ پیشانی موهای ماه پیشانی را دور درخت پیچاند و پیچاند و پیچاند و بعد گره محکمی به آن زد و خودش به قصر رفت . هرچه ماه پیشانی التماس و گریه کرد فایده ای نداشت، در قصر به همه گفت ماه پیشانی حتماً دوباره به خانه­ ی دیو رفته است.

اما دیگرشب شده بود ،آن بیشه هم در شب جای گرگها بود.گرگ اولی که آمد ماه پیشانی را بخورد ، ماه پیشانی به او گفت اگر بدانی من کی هستم من را نمی خوری ؟

گرگ گفت تو کی هستی ؟

گفت : من دختر عقابم، بچه ­ای در گهواره و شوهری در خانه دارم من را نخور،گرگ نگاهی به او کرد و دلش سوخت و گفت اگر من تو را نخورم گرگ بعدی ممکن است تو را بخورد.

گرگ بعدی که آمد ، ماه پیشانی دوباره گفت : اگر بدانی من کی هستم من را نمی خوری ؟

گرگ گفت تو کی هستی ؟

گفت : من دخترعقابم ، بچه ­ای در گهواره و شوهری در خانه دارم. گرگ دومی هم او را نخورد ، خلاصه گرگها همین طورآمدند تا گرگ هفتم که به او رحم نکرد و او را خورد ، خون ماه پیشانی به زمین ریخت و جایی که خونش ریخته شده بود نی زاری رشد کرد. یک دانه از نی ها با بقیه فرق داشت و خیلی زیبا بود .چوپانی که از آنجا می ­گذشت همان نی را برید و برای خودش نی لبکی درست کرد و نی می­ زد.اما به جای آهنگ از نی این صدا و شعر شنیده می­ شد .

 مُو دُوَر دال بِیُم   :   من دختر دال (عقاب) بودم

مِن کمر لال بِیُم  :   بالای صخره زندگی می­ کردم

دَه ساله کوهسار بِیُم : ده سال در کوهسار بودم

دُوَر شاخ پیشونی گولُم زَه : دختر شاخ پیشانی فریبم داد

گُو بِیو بِریم پَلَ دار کِنیم : گفت بیا مو ببندیم به درخت

پَلَلْ خِشَه سُسْ بَس  : موهای خودش را سست بست

پَلَلْ مِنَه قُرْس بَس  :  موهای من و سفت بست

رَه پَیْ تَه تَه گُل بوسونیم نِشَس :  رفت کنار گهواره­ ی بچه­ ی مثل گلم نشست.

زن شاخ پیشانی که صدای نی را شنید ،ترسید که نکند کس دیگری هم بشنود و رازش برملا شود ، زود رفت و نی را از چوپان گرفت و در آتش انداخت تا سوخت . سپس خاکسر آن را گوشه ای از حیاط قصر ریخت ، فردا صبح همه دیدند که جای خاکستر، درخت اناری رشد کرده و روی بلندترین شاخه اش نیز میوه­ ی اناری هست. هر کس که می خواست میوه­ ی انار را بچیند شاخه درخت به این طرف و آن طرف می­ رفت .

هوا که گرم می­شد پسر ماه پیشانی را با گهواره زیر درخت می­ گذاشتند. درخت انار آنقدر خم می ­شد تا میوه­ ی انار در دهان پسر قرار می­ گرفت آن را می­ مکید . پسر بچه هر روز تپل و سرحال تر می­ شد تا یه روز شاخ پیشانی بدجنس پشت گهواره قایم شد و میوه ی انار را چید و خورد ، اما یک دانه از دانه های انار در ظرف جا آردی قصر افتاد. هر کس که می خواست آرد بردارد یا سوزنی در دستش فرو می رفت و یا کسی دستش را گاز می گرفت . هرچه می گفتند تو کی هستی کسی جوابی نمی ­داد.

یک روز خود شاهزاده به انبار آمد و گفت توکی هستی در ظرف آرد، اگر جنی یا پری ما از گرسنگی مردیم هرکه هستی خودت را نشان بده ، صدایی گفت یک دست لباس برایم بفرستید تا بگویم که هستم. لباس که برایش آوردند و پوشید، بیرون آمد. همه دیدند که ماه پیشانی است ،شاهزاده از خوشحالی نمی­ دانست چکار کند از او پرسید که اینجا چه می کند. ماه پیشانی هم کل ماجرا را برای او تعریف کرد.

شاهزاده ناراحت شد و زن بد جنس شاخ پیشانی را برد و در بیابانی رها کرد. بعد برگشت به قصر و جشن بزرگی گرفت. ماه پیشانی با شاهزاده و پسرش سالهای سال با خوشی در قصر زندگی کرد. دال، مادر ماه پیشانی هم هر چند وقت به دیدن آنها می آمد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*